تبليغاتX
×.......$!مترسگ!$.........×
زندگی....!

به نا آنكه...طلوعش با عشق و غروبش دردناك است

آنچه پيش رو داريد به تقرير در آمده احساس ديني نامعلوم و نوشته كسي است كه هيچگاه به خوبي نفهميد چه چيزي او را در خواب و بيداري به سوي فرداي فكرش فرا مي خواند.

اما نگاشت تا بخوانند آنانكه هنوز عشق را چراغ روشني بخش راه زندگي خويش مي دانند.

بي گمان شنيده ايد كه مي گويند تصور زنده بودن عشق.حتي اندكي آنهم در روزگاري چنين پر غوغا تصوري بيهوده و اميد به روزي كه راه.راه آن باشد و دل بسوي آن پرواز كند.اميد به روزي محال است.ولي اين را هم از من بشنويد.آنان كه عشق را مرده مي پندارند و فكر به آن را فكري كودكانه مي خوانند شك نيست كه قبل از همه خود با رنگهاي لطيف زندگي خود قهر كرده اند. رنگهايي به سرخي مهر. به سبزي آرامش. به سفيدي برف. به زردي خورشيد. به آبي آسمان و حتي به سياهي شب. كه اگر تنها شب را به درستي  مي ديدند در لابه لاي آن ستارگاني پيدا بود زيبايي بخت عاشق پيشه گان.

زندگي يك قفس تاريك است

هر چه من دور شوم نزديك است

زندگي رسم خوشايندي نيست

من چو سهراب نگويم نيك است

زندگي پهن ترين كوچه شهر

با بصيرت نگري باريك است

زندگي خواسته ما كه نبود

يكدم اي كاش نبود آن ليك است

زندگي را اگر از من گيرند

نكنم گريه كه صد تبريك است

                   

با تشكر *سايه*



لینک ثابت نوشته شده در  86/04/29ساعت 15:4  توسط   |